تبلیغات
اشلی لبخند زد. نمی دانست در مقابل حرف هایی که آنتوان از زیبایی نقاشی او می زند، چه بگوید. سرش را پایین انداخت :
از شما متشکرم که درباره ي نقاشی هاي بی ارزش من این گونه صحبت می کنید.
بی ارزش؟ ... چه کسی به شما گفته است که نقاشی هایتان بی ارزش هستند؟
اشلی لبش را گزید اما سپس خندید :
من هرگز نقاش خوبی نخواهم شد. با وجود تلاش هایی که براي یادگیري بهتر نقاشی می کنم، هنوز تمام آنچه را که باید
درباره ي زیبا کشیدن نمی دانم.
آنتوان دستش را براي ساکت کردن او بالا برد :
شما بهترین شاهدخت نقاشی هستید که من دیده ام. شما به خودتان اطمینان ندارید؟اشلی لبخند زد و چیزي نگفت. آنتوان که می ترسید دوباره در افکار خود غرق شود، این سکوت کوتاه را با صحبت کردن از
کشور خودش شکست. تنها لحظه اي سکوت کافی بود تا افکار دوباره دور سرش بریزند و او را در خود غرق کنند.
روياي اشفته(قسمت هفتم)
23:59 1394/01/03
نسرين میگه:
سلام عیدتون مبارک سالی پر از شادی و موفقیت روزافزون آرزومندم
16:52 1393/05/16
آریــــــن میگه:
سلام

کجایی پس

11:02 1393/04/19
SHOHREH میگه:
درود بر شما گل زیبا




تقدیم به شما گل
10:21 1393/04/06
A___delavari میگه:
سلام و درود بر شما بزرگوار
ممنونم
23:31 1393/04/04
رها خانوم میگه:
سلام عزیزم دلم برات تنگ شده بود
00:50 1393/04/04
★ ❤ نســـــترن ❤ ★ میگه:
18:13 1393/04/03
لیلا میگه:
16:58 1393/04/03
❇ سایه ❇ میگه:
16:18 1393/04/03
آریــــــن میگه:
تشکر سارای عزیز

15:56 1393/04/03
ܜܔ NAFAS ܜܔ میگه:
15:20 1393/04/03
SHOHREH میگه:
تقدیم

به

شما

عزیز دلم
قربون اون نوشتنت گل قشنگ من موفق وپیروز باشی عزیز دل من
15:14 1393/04/03
√ نــآزنیــטּ زیـ❤ـنـب √ میگه:
خوب نوشتی عزیزم
15:12 1393/04/03
الی میگه:
20ممنون
15:10 1393/04/03
یاسی میگه: