تبلیغات

روياي اشفته(قسمت ششم)
13:45 - 19 خرداد 1393

آنتوان مهرينا را دید که از قصر بیرون می آید. با همان چهره ي شاداب و لبخندي بزرگ بر لب. به سمت او که با خوشحالی به
طرفش می آمد رفت مهرينا مقابل او ایستاد. سرش را نزدیک گوش او برد :
چه کار می کردي؟ مورد پسندت واقع شد؟
آنتوان با عصبانیت اخم غلیظی بر پیشانی نشاند :
منظورت چیست؟ ... مهرينا به خاطر خدا این حرف ها را نزن ...
تو از چه می ترسی؟
آنتوان سرش را به نشانه ي تاسف تکان داد :
برایت متاسفم که این گونه درباره ي من فکر می کنی ... تو اینجا نبودي تا با هم صحبت کنیم و من هم با او به صحبت
پرداختم و از زیبایی هاي کشورش تعریف کردم ... تو چرا فکرهاي دیگر می کنی؟ خودت از چه می ترسی؟مهرينا شانه هایش را بالا انداخت :
اصلا چرا وقت خود را با تو تلف می کنم؟ بهتر است به قدم زدن در اوج تنهایی ات ادامه دهی شاهزاده!
و از او دور شد. آنتوان ابروهایش را بالا برد :
با این دختر چه می توان کرد؟
***
چند روز بعد آنتوان اشلی را که به آرامی آوازي را زیر لب زمزمه می کرد و مشغول کامل کردن نقاشی اش بود، دید. به او
نزدیک شد :
عصر بخیر.
اشلی تعظیم او را با تعظیمی کوتاه پاسخ گفت و به کارش ادامه داد. آنتوان کمی به او نزدیک تر شد :
می توانیم امروز هم با هم صحبت کنیم؟ بله.
و زمزمه کردن را متوقف کرد. آنتوان به فضاي روبه رویشان خیره شد. پرندگان بر فراز درختان، در حال پرواز بودند. آنتوان
نگاهش را از فضاي مقابل برداشت و به تابلو که اشلی چند پرنده دیگر و نور ملایمی از خورشید را بر روي درختان هم به آن
اضافه کرده بود، نگاه کرد. چه قدر این تابلو را دوست داشت ... به آرامی گفت :
این نقاشی بسیار زیباتر از آنچه که من فکرش را می کردم شده است ...
اشلی قلم را روي میز کوچکی که مقابلش بود، گذاشت :
به راستی شما این چنین فکر می کنید؟
بله. من هرگز به نقاشی علاقه مند نبوده ام اما ... این نقاشی زیبا را بسیار دوست می دارم ... فکر می کنم هنگامی که آن را
کامل کنید، زیباتر خواهد شد و خودتان هم از زیبایی آن مطمئن خواهید شد.
===============================================
سلام دوستان ببخشيدكه نمي توانم به پست هاي شماسربزنم وشما باسرزدن به پست هاي من مرا شرمنده مي كنيد
بايدبگم من براي اوج امتحاناتم رسيده ام ونمي توانم به سايت بيايم بعدازامتحانات هم به سفريمختصرمي روم و تامدتي نمي توانم به سايت بيايم و داستان بذارم شما خودتان مرا ببخشيد
درپناه خدا و خداحافظ
روياي اشفته(قسمت ششم)
18:22 1393/04/05
نیایش میگه:
عزیزم از سفر نیومدی هنوز؟ این شاهزاده چه کرد اخرش؟
14:51 1393/04/03
آریــــــن میگه:
سلام سارا جان خوبی ابجی

08:28 1393/04/02
A___delavari میگه:
20:53 1393/03/31
رها خانوم میگه:
سلام سارا جونم من چندوقت نبودم برای همین دیر به پستت اومدم امیدوارم تو امتحاناتت موفق باشی و سفر خوش بگذره عزیزم
23:42 1393/03/23
صابر سلامت میگه:

11:51 1393/03/23
A___delavari میگه:
الهی دلی ده که شوق طاعت افزون کند و توفیق

طاعتی ده که به بهشت رهنمون کند.

الهی دلی ده که در کار تو جان بازیم و جانی ده که کا آن جهان سازیم.

عید بر شما مبارک
دوست عزیز

23:28 1393/03/22
مـــاه رخ میگه:
ای آخرین توسل سبز دعای ما
آیا نمیرسد به حضورت دعای ما؟
شنبه،دوباره شنبه، دوباره سه نقطه چین…
بی تو چه زود میگذرد هفته های ما

السلام علیک یا اباصالح المهدی ( عج )

...............
23:28 1393/03/22
مـــاه رخ میگه:
سلام عزیزم
موفق باشی
17:16 1393/03/22
A___delavari میگه:
سلام ممنونم
18:21 1393/03/19
سجاد میگه:
سلام
بازم یه کمش رو گذاشتی دختر خوب
17:45 1393/03/19
reza . میگه:
17:41 1393/03/19
★ ❤ نســـــترن ❤ ★ میگه:
16:11 1393/03/19
╬ † ƥƐƴµɐɳ † ╬ میگه:
15:53 1393/03/19
A___delavari میگه:
سپاس عزیز بزرگوارم
15:36 1393/03/19
عسل محمدی میگه:
سلام..ممنون عزيزم..موفق باشيد..سفر بی خطر
15:24 1393/03/19
یاسی میگه:
14:51 1393/03/19
شادی میگه:
14:25 1393/03/19
AliCe میگه:
14:19 1393/03/19
حمید باقری میگه:
سلام سارا جون

14:12 1393/03/19
الهام میگه:
سلام سارایی عزیزم

قشنگــــــــــــه خانومی ....ان شالله موفق باشی و سفر بی خطر
13:58 1393/03/19
ღ سارا ღ میگه:
همگي خداحافظ حلال كنيدديگه تازه داستان كم كم بخونيدتازودتموم نشه
13:50 1393/03/19
ÐムNノムレ میگه:
سلام

ممنون
13:47 1393/03/19
آریــــــن میگه:
[:1:]